تبلیغات راز زندگی
وعده ی دیدار با مرگ٬
مرگی افقی!
و پوزخندی از قانون های دیدار:
۱)هرچه که تورا ازمادرت ـ زمین ـ به ارث وانهاده شده
از خود دور کن!
به خود می گویم٬ تنها با خود٬ در معبر راه
خساست مرگ را بنگر!
چه معشوقه ی خودخواهی٬
که عمری ره به سویش می تافتی!
۲) هر لباسی را شایسته دیدار مرگ مپندار!
لباس فرم تیمارستان
رختکن شماره ی ۱
لباس آبی!
به خود می گویم٬تنها با خود٬ در رختکن زرد رنگ!
سه رنگ
سه لباس
بر سه میخ
آبی٬پسران جوان را
خاکستری٬پیران
و صورتی از برای دختران جوان
و واپسین فانون
۳)به انتظار در مقابل رختکن بنشین
دیدار را صبر لازم است و صبر...!
صبری در برزخ چه کنم ها؟
چه باید بکنم ها؟
چه سفاهت غمناکیست!
چه دیار غمباریست!
وعده ی دیدار با مرگ٬
مرگی افقی!
تختی نه چندان نرم
نه چنان سخت
با پرستاری کج خلق
که تو را چنان نادان و ناتوان می نگرد
که تعارف پلکانی برای صعود را
به عصب خشمی نمایان می سازد.
و تو را با هزاران سوال بی جواب در تنهایی هراسناکت رها میسازد
و در مقابلت دهلیزی می بینی
با هزاران فرشته ی مرگ!
به فضایی سخت بویناک
از بوی هیچ!
و محدود در صفحاتی از نمی دانم چه و چوب
و دیدار نزدیک...
و سکوت
چون روحی مضطرب
در تنهایی اطاق قدم می زند!
ادامه دارد...

ابرها به هم پیوستند
ابری از این سو
ابری از آن سو
ابری از این باد
ابری از آن باد
ابرها به هم پیوستند
و فرمان باریدن مکرر شد
ببار باران٬ببار
رگبار شو٬سخت شو٬سهمگین شو!
باران درشت و سخت و سرد زمستان باش بر بام حانه ام
تا صدایت خشن بر ناودان
خواب از من رباید
تا باز در فکر پرستویی نخفته باشم من امشب!
ببار باران٬ببار
ولی اما بر بام خانه ی او آرام ببار و نرم
ترنم بهاری باش
تا صدایت بر ناودان
لالایی خواب شبانه اش باشد
تا او شاد و آرام در خواب باشد باز امشب!
شاید بماند او!
ببار باران٬ببار
بر بام خانه ی من و او
و همسایگانم و همشهریهایم
که شاید دگر فردا همسایه و همشهری او نباشند
اندکی حسادت ها را بشوی!
شاید بماند او!
ببار باران٬ببار
گریه های من را نیز
از این همه ظلمت و سیاهی
که توان در کفم باقی نیست!
ببار باران٬ببار
تند و خشمگنانه
و مسدود کن با شن و کلوخ و سنگ
معبر و راه های من
تا بوی تعفنم به جایی نرود!
ببار باران٬ببار
و بیارای با عطر خوشبوترین گل ها ترنمی باش
و بیارای
معبر و راه هایی که فردا او گذر خواهد کرد را
تا بوی تعفنی که از من واین جهان احساس می کنم
مشامش را نیازارد!
شاید او بماند!
ببار باران٬ببار
بر شهر و دیار من
که شاید فردا شهر و دیار او نباشد!
اندکی پلیدی ها را بشوی
شاید بماند!
ببار باران ببار
گریه های من را نیز
که توان در کفم باقی نیست!
بندر انزلی در شبی که باران نمی دانست ببارد یا نه!
۱۲:۴۹باز در نیمه شبی تاریک!

اندکی بدی در درون من!
اندکی بدی در درون تو!
اندکی خوبی در درون من!
اندکی خوبی در درون تو!
دو اندک بدی در ما!
دو اندک خوبی در ما!
کاش همیشه به اندک ها دلخوش می بودیم!
وای بر ما
آن هنگام که بیشتر از اندک ها بخواهیم!

به شب تاریکی های تهی از نوازش مهتاب!
به تاریکی های تهی از نور.
به شب تاریکی هایی که گوش ها٬
به خر و پف خواب آلوده ی خفتگان ناآسوده است.
و به ناله های گشنه گربگانی که تفاله پرتقالی را٬
در عوض لذیذ طعامی دندانگیر به دعوا سوده می بینند.
به شب تاریکی هایی که چشم ها٬
در هراس ظلمت نابینایی٬
بیهوده به خیال دیدن تن خسته می کنند٬
و تک تک ذراتت مومن به نورند از هراس تاریکی.
به شب تاریکی هایی که دندان ها
بر محور جویده ی لب ها خون می جویند٬
که گرمای خون یادآورد نور است٬
و قرمز در سیاهی اندکی بیناست!
به شب تاریکی هایی که بوی عصیان آور مرگ
در فضای بیمار شب وهم آلود مرده!
و تپش قلبت طبلی خوش صداست که
نوای آرامش بخش زندکی را می سراید.
به شب تاریکی هایی که سم تنفر آور فکر و خیال
رخوت خواب را در خود حل کرده است.
به شب تاریکی هایی که هوس کرده ای
فنجانی قهوه می داشتی
و در نور رنگین چراغ شب خوابه ای
و در صدای ترسیده ی پرنده ی عاشق زندانی در قفس
و در بوی نامحسوس گل کاغذی گلدانت
که فقط تو آن را در می یابی
هفت دقیقه از زندگی پوچت را بسوزانی!
به شب تاریکی هایی که به برکت شوم
این علم٬
آرامشت را به آسایشی به دست نامده فروخته ای٬
و در زمانه ای که در هزارم ثانیه هایی بی ارزش
انسانی را توانی یافت
که به هزاران سال با ارزش نتوانی در یافتنش را!
تو قادری که تنهاییت را به خلواژه هایی با دیگران
اینچنین در میان نهی:
چه چیزی در این ماتمسرا
که دنیا نامش کرده ای
و زندانی که فرو خوردن غمگنانه ی
غم باد بغض هایت و گاه به هزاران زبان
به فریادش برآوردن را زندگی نام نهاده ای!
بازتوانی یافت
که با طرح پوزخندی تلخ و شوم
موجودیتش را به بازی نتوان گرفت؟
و جوابی اینچنین تو را بلرزاند:
زندگی را قانونی بایسته است در جوهره هایی از:
خواب ٬ جنگ ٬ تلاش ٬ مرگ ٬ آرامش ٬ ایمان ٬ تنفر و عشق!
و تو هراسناک و شاید که گریالوده در خاموشی درونت فریاد برمیاوری:
آه خدای من٬خدای سخت خواه من:
تاریکی همان زندگیست٬
و زندگی همان تاریکی!
سرانجام خسته و درمانده از همه چیز
به خود نهیب خواهی زد:
تو که هنوز آنچنان خوشخیالی که به جستجوی
عطر گلی در این گندابه گلدانت را آب می دهی!
تو که هنوز آنچنان کودکی و تهی از استقلال
که از روشن کردن چراغی در این تاریکی شب که همگان خفته اند
هراس داری!
برای چه به فکر و خیالی خود را بیهوده مشغول می داری؟
بخواب
همانطور که همیشه خفته بودی
همانطور که همیشه در خواب خواهی ماند!
بندرانزلی چهارشنبه سوری ۸۴
۲:۳۶نیمه شبی تاریک!

روزی ازهمین روزهای معمولی وهمیشگی دراین بن بست تکراری٬روزهایی که همچون پاندول ساعتی ناکوک و نامیزان در نوسانی یکنواخت در راس ساعت های تهی و تمام فریاد شوم زندگی باید کرد را درگوش و ذهنت به نجوا فرو می کنند هنگامیکه نمی توانی و آن قدرها ذهنت خلاق نیست تا دلیلی برای زندگی کردن و یا حتی دلیلی برای زندگی نکردن بتراشی! در پوچی وجودت می گردی و هیچ نمی یابی تا نیازی را برانگیزد تا شاید بتوانی بگریزی از این بن بست خودساخته!
آری یکی از همین روزهایی که خدا هم نقلدان کارش به اتمام رسیده و از سر بیکاری گوشه چشمی هم به من خواهد کرد! از بند این رخوت آزاد خواهم کرد خود را تمام حواسم را حمع خواهم کرد صدبار با خود خواهم گفت تو می توانی و نمی گذارم چیزی در وجودم هزار بار فریاد کند تو نمی توانی! آن روز و تنها آن روز من به خودم اعتماد خواهم داشت! روز بزرگیست که خدا را به مبارزه خواهم طلبید و نخواهم گذاشت من را شکست دهد!
آن روز من هستم و تمامت تنهایی! من آن روز بزرگ خواهم شد مرز بلوغ را می شکنم و حتی فریاد خواهم زد من بزرگترینم!
بلند خواهم شد قصاب سنگدلی را خواهم جست که دلش از سکوت قناریش گرفته باشد و چشمانش از شکستن پای سگ ولگردی اشکبار باشد! تبری به دستش خواهم داد یا هرچه که بخواهد و خودش آسوده تر باشد ساطوری چاقویی هرچه که بخواهد! خودم تبر را ترجیح می دهم! شاید آخرین درخواست قبل از آخرین فرمان خداوندم باشد!
هرچه دارم به پای قصابم خواهم ریخت از پول عشق زندگی هرچه که دارم ـ هرچند ناچیزند و بی مقدار ـ و به او خواهم گفت تکه تکه ام کند دستانم٬پاهایم٬چشم و دهانم٬گوشهایم٬لبها٬و مهم تر ازهمه قلبم! همه را از هم جدا کند.
از قصاب خوب زندگیم خواهم خواست تکه تکه های مرا به دورافتاده مکانی ببرد به جایی که فقط من باشم و تو! ای خدای سنگدل دنیای سنگدلانه ی انسانیت!ازقصابم خواهم خواست دورشود دور تا جایی که می تواند! چراکه جنگ سختی خواهد بود بین من و خدایم!
